|
|
|
|
تهی ام تا نگذاری پناه می دهمت . . . . . . . . . . . . . .
+
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
سرگشته به ساحل دریا
نزدیک یک صدف سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است گوهر نبود - اگر چه - ولی در نهاد او چیزی نهفته بود که می گفت از سنگ بهتر است! جان مایه ای به روشنی نور عشق شعر از سنگ می دمید ! انگار دل بود! می تپید! اما چراغ آینه اش در غبار بود! دستی بر او گشود و غبار از رخش زدود خود را به او نمود آئینه نیز روی خوش آشنا بدید با صدا امید دیده در او بست صدگونه نقش تازه از آن چهره آفرید در سینه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد سنگین دل از صداقت آئینه یکه خورد آئینه را شکست...
+
دوشنبه سی ام شهریور 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
+
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
آخرین فصل حیات ما
باید که خوابی از فصول گذشته باشد! جایی که گاو ها واقعا گاوند... و سنگ ها واقعا سنگ! ادامه مطلب
+
شنبه چهاردهم شهریور 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گریبان است . کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را . نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ، که ره تاریک و لغزان است. و گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت و سوزان است . نفس ، کز گرمگاه سینه ات آید برون، ابری شود تاریک . چو دیوار ایستد در پیش چشمانت . نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ... دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای ! منم من میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم . منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور. منم، دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور . نه از رومم، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم. حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد . تگرگی نیست ، مرگی نیست، صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است ... چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد بامداد آمد؟ فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست . سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت . هوا دلگیر ، در ها بسته . سر ها در گریبان ، دست ها پنهان ، نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین ، درختان اسکلت های بلور آجین ، زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است...
+
سه شنبه بیستم مرداد 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
می بینی که چگونه در باتلاق تناقضات افتاده ایم؟! و هر چه بیشتر دست و پا می زنیم ، بیشتر غرقمان خواهد کرد ! پس چاره ی این یکی چیست؟ هیچ ! باز هم هیچ! دوباره هم هیچ! ساکت می شویم و شب ها را به روز و روز ها را به شب می رسانیم و اتفاقات خودشان خواهند افتاد! انسان روزی بزرگ خواهد شد! این قدر بزرگ که به خیانت های بچه گانه اش ، به این همه تمدن های والا اعتراف خواهد کرد! خدا کند تا آن روز کشیشی مانده باشد و انجیلی و جایگاهی برای اعتراف... آمین! ما هم صبر خواهیم کرد! به قول خاله ها : سختی زندگی، فقط در همین صد سال اول زندگی است ! بعد همه چیز درست خواهد شد! مطمئن باش! هم چنان که من مطمئنم و به همین دلیل است که اکنون در دومین سیگار زرم را باز کرده ام ...!
+
دوشنبه پانزدهم تیر 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
هوا ابری است !
چندین روز است که تلاش می کنم ، اسم درختان اکالیپتوس را حفظ کنم اما نمی توانم ! دو روز تمام است که آن مگش گشنه و تشنه ، در اطاقم، خود را به در و دیوار می کوبد ! پنجره را باز کردم که برود، ساق پایم به لبه ی تخت خورد! او را گم کردم! تا چند دقیقه عشق و مگس را از یاد بردم و بعد ها اسمش را گذاشتم ، تحلیل عینی سکانسی از فیلم ایثار تارکوفسکی! انتحاری و پیامبرانه ! آن جا هم قهرمان داستان ، ساق پایش به لبه ی میز می خورد ! هنوز صبحانه ام را نخوردم ام ، ولی تعداد سیگار هایی که کشیده ام تا حالا چار تا شده است! بی هیچ دلیلی سر حالم و از تصویر خود در آینه ، راضی به نظر می رسم ! چشم های قشنگی دارم و موهایم بد نیست... می روم که روی تختم آخرین فصل کتاب سیمای هنر آفرین در جوانی، اثر جویس را تمام کنم... به دلیل ساق پایم منصفانه است که این نوشته را به دیالوگ آلیوشا در فیلم آئینه ، اثر آندره تارکوفسکی تمام کنم که گفت : مهم نیست ، مهم نیست... همه چیز بالاخره درست خواهد شد، روزی همه چیز مطابق میل ما خواهد شد ! بعد ها مطمئنا یک ساعت در سکوت خواهم ماند و این شعر که نمی دانم از کیست را ، در ذهنم مرور می کنم : حلزون از صدفش بیرون می آید ، تا بمیرد. باد سرد در صدفش جای می گیرد... ...
+
دوشنبه پانزدهم تیر 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
با مرجان ها در عمق دریاها لرزیدیم! با کوسه ها خروار ها تن آب را باله زدیم ! با امواج به ساحل ها کوبیدیم ! دنیای سرخ و سیاه خزه ها را بر صخره ها روئیدیم ! با ابر ها با راه ها با پرنده ها به شاخه ی نارون ها قارقار کردیم و ترکیدیم با انار ها و سیرسیرک ها! وزیدیم ترسیدیم و درخشیدیم با ستارگان نیمه شب! تا کجا و کجا.... می بینی تا کجا می رفتیم و بر می گشتیم ؟ اکنون.... چنگ می زند بر روح انسانی رویاهایمان خزه های سبز سفر! خیس باران! به سوی پنجره ی مه گرفته سرازیر می شویم ! می بینی؟! تا کجا با آب آمده ایم ! با قایق بی پارو.... ... از عشق سخن گفتن برای آدمی هنوز خیلی زود است ! خیلی زود...
ادامه مطلب
+
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
هی! لیلی سیا!
این قدبرام عشوه نیا! تو کوچه . تو گذر . تو سر تا سر این شهر. هر جا بری همراتم! سگُ سوتک می دونن کشته ی عشوه هاتم !
خب! آره که خیابونا و بارررررونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه! واسه ی همینه هم که از بوق سگ تا دین روز این کله ی پوک و می گیرم بالا و از بی سیگاری می زنم زیر آواز و این قدر می خونم تا این گلوی وامونده وا بمونه تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی که عمر بارون رو طاقتش عقش سیاه خیالی منو ضرب گرفته ! شام که نیس خب! زحمت خوردنشو هم ندارم! در عوض چشم منو پوتینای مچاله ی پیری که رفیق پرسه های بابام بودن! بعدش هم واسه این که قلبم نترکه چشمارو می بندم کله رو ول می کنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه! خواب که دیگه کار نیس تا مجبور باشی از کله ی سحر یا مفت بگی و یا مفت بشنفی! آخر سر این قدر سر به سرت بذارن تا سر بذاری به خیابونا! هی! دل بده تا پته ی دلم رو واست رو کنم! می دونی؟ ... همیشه این دلم به اون دلم می گه : زکی! توی این دنیای هیشکی به هیشکی این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره ورنه خلاصی....خلاص! اگه این نبود حالیت می کردم که کوها رو چه طوری جا به جا می کنن استکانا رو چه جوری می سازن! سرد و گرم و تلخ و شیرینش ... نوش جان! من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام خدا بسازم و دعاش کنم که : عظمتتُ جلال!!! امروز هم گذشت هیشکی ما رو نکشت ! بعدش هم چشما رو می بندم دلو میسپارم به صدای فلوت یدی کوره که هفتاد ساله تمومه عاشق یه دختر چارده ساله ی بوره! من هم عشق سیاهُم سوت می زنم تا خوابم ببره...
+
چهارشنبه ششم خرداد 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
دنگ ... دنگ... ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ... زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده است از لذت یا به زنگار غمی آلوده است لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است دنگ ... دنگ .... لحظه ها می گذرد آن چه بگذشت نمی آید باز لحظه ای هست که هرگز دیگر نتوان شد آغاز مثل این است که یک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است تند بر می خیزم تا به دیوار ههمین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد آویزم آن چه می ماند از این جهد به جای خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم و آن چه از پیکر او می ماند نقش انگشتانم دنگ... فرصتی از کف رفت قصه ای گشت تمام لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام این دوامی است که درون رگ من ریخته زهر وارهاینده از اندیشه ی من رشته ی حال و ز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال پرده ای می گذرد... پرده ای می آید می رود نقش پی نقش دگر... رنگ می لغزد بر رنگ ساعت گیج زمان د رشب عمر می زند پی در پی زنگ... دنگ... دنگ... ...
+
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
باد پرده ها را آر ام تکان می دهد و ما بچه های خوش باور لب ریز از اضطراب و امید زوایای نیمه روشن را به هم نشان م دهیم ! درختان سبزند و ماشین ها و گنجشک ها بلند بلند چیزی می گویند! این جا نیز حرفی به ارزش یک لیوان آب خنک به دست دلی نمی رسد ! باید برگردیم! باید به جایی برگردیم که رنگ دامنه هایش تسکین بخش اندوه بی پایانمان باشد ...! به جایی که چون خاشاک های پوسیده از لابه لای شاخه های سرسخت تر ُ به خاک جارو شده رسوب کنیم ! باد ما را خواهد برد ! خواهد برد و باران به خاک تبدیلمان خواهد کرد ! به خاکی که طلاست و مرگ را غیر قابل تغییر ساخته است خاک... خاک گس حسادت و حیات ...!!!
+
پنجشنبه بیستم فروردین 1388 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت .
نگاهت تلخ و افسرده است . دلت را خارخار ناامیدی سخت آزرده است . غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است ! و اشک من تو را بدرود خواهد گفت ! من این جا ریشه در خاکم ، من این جا عاشق این خاک از آلودگی پاکم. من این جا تا نفس باقیست می مانم . من از این جا چه می خواهم ، نمی دانم! امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست ، من این جا باز در این دشت خشک تشنه می رانم . من این جا روزی آخر از دل این خاک ، با دست تهی گل بر می افشانم . من این جا روزی آخر از ستیغ کوه ، چون خورشید سرود فتح می خوانم ، و می دانم تو روزی باز خواهی گشت...!
+
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
همه می پرسند چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج ؟ چیست در خنده ی جام ؟ که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری؟! نه به ابر ، نه به آب، نه به برگ ... نه به این آبی آرام بلند ، نه به این خلوت خاموش کبوتر ها نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم ... من مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد ، نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ، نبض پاینده ی هستی را در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ... همه را می شنوم ، می بینم ، من به این جمله نمی اندیشم... به تو می اندیشم ... ای سراپا خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم ... همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ...!!! تو بدان این را ، تنها تو بدان ... تو بیا... تو بمان با من ، تنها تو بمان... جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند . اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر ... تو ببند ... تو بخواه ... پاسخ چلچله ها را تو بگو ...! قصه ی ابر هوا را تو بخوان ... تو بمان با من تنها تو بمان ...!!!! در دل ساغر هستی تو بجوش . من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ...!!!
+
چهارشنبه سی ام بهمن 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
در نوازش های باد در گل لبخند دهقانان شاد در سرود نرم رود خون گرم زندگی جوشیده بود نوشخند مهر آب آبشار آفتاب در صفای دشت من کوشیده بود شبنم آن دشت از پاکیزگی گوییا خورشید را نوشیده بود! روزگاران گشت و گشت... داغ بر دل دارم از این سرگذشت داغ بر دل دارم از مردان دشت یاد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد یاد باد آن دلنشین آهنگ رود یاد باد آن مهربانی های باد " یاد باد آن روزگاران یاد باد" دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است زان همه سرسبزی و شور و نشاط سنگلاخی سرد بر جا مانده است! آسمان از ابر غم پوشیده است چشمه سار لاله ها خوشیده است ! جای گندم های سبز جای دهقانان شاد خار های جانگزا جوشیده است ...! بانگ بر می دارم از دل: خون چکید از شاخ گل باغ و بهاران را چه شد؟ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟ سرد و سنگین کوه می گوید جواب: خاک خون نوشیده است ...!
+
یکشنبه بیست و نهم دی 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
چه تنگنای سختی است ! انسان یا باید بماند یا برود . و این هر دو اکنو برایم از معنی تهی شده است دریغ که راه سومی هم نیست ! ادامه مطلب
+
سه شنبه هفتم آبان 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
روزی از روز ها
شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هرچه بیشتر بروم . تا هر چه دور تر بیفتم تا هر چه دیر تر بیفتم هر چه دور تر و دیر تر بمیرم . نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم . همین ...
+
پنجشنبه یازدهم مهر 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
دلم قلمرو جغرافياي ويراني است هواي ناحيه ي ما هميشه باراني است دلم ميان دو درياي سرخ مانده سياه هميشه برزخ دل تنگه ي پريشاني است مهار عقده ي آتشفشان خاموشم گدازه هاي دلم درد هاي پنهاني است صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد درون سينه ي من انفجار زنداني است تو فيض يك اقيانوس ، آب آرامي سخاوتي ، كه دلم خواهشي بياباني است... !
+
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
دوست داشتن از عشق برتر است. و من هرگز خود را تا سطح بلند ترين قله ي عشق هاي بلند ، پايين نخواهم آورد ...
ادامه مطلب
+
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
قاصدك ! هان چه خبر آوردي ؟ از كجا وز كه خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي اما ... گرد بام و در من بي ثمر مي گردي انتظار خبري نيست مرا نه زياري نه زديار و دياري باري برو آن جا كه بود چشمي و گوشي با كس برو آن جا كه تو را منتظرند قاصدك! در دل من همه كورند و كرند دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصد تجربه هاي همه تلخ با دلم مي گويم كه دروغي تو دروغ كه فريبي تو فريب... قاصدك ! هان ولي.... آخر ... اي واي راستي آيا رفتي با باد ؟ با تو ام آي كجا رفتي ؟ آي.... راستي آيا جايي خبري هست هنوز مانده خاكستر گرمي جايي ؟ در اجاقي ، طمع شعله نمي بندم ... خردك شرري هست هنوز؟ قاصدك ! ابر هاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند....
+
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
آهوي پير آخرين باري كه از دشت گذشت پيكرش خونين بود لاله غمگين پرسيد چه كسي جان تو را خست ؟ آهويش داد جواب : آن كه در جست و جوي شادي خود چشم بر شادي غير خود ببست ......!!!!
+
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 به قلم مــــــــــــب...!!!!!!!
|
|
|